X
تبلیغات
رایتل

باران خورشید
مرداب به رود گفت:چه کردی که زلالی....؟ جواب داد گذشتم 
شب کریسمس بود و هوا، سرد و برفی.پسرک، در حالی‌که پاهای برهنه‌اش را روی برف جابه‌جا می‌کرد تا شاید سرمای برف‌های کف پیاده‌رو کم‌تر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شیشه سرد فروشگاه و به داخل نگاه می‌کرد.در نگاهش چیزی موج می‌زد، انگاری که با نگاهش ، نداشته‌هاش رو از خدا طلب می‌کرد، انگاری با چشم‌هاش آرزو می‌کرد.خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقیقه بعد، در حالی‌که یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد..- آهای، آقا پسر!پسرک برگشت و به سمت خانم رفت... چشمانش برق می‌زد وقتی آن خانم، کفش‌ها را به ‌او داد.پسرک با چشم‌های خوشحالش و با صدای لرزان پرسید:- شما خدا هستید؟- نه پسرم، من تنها یکی از بندگان خدا هستم!- آها، می‌دانستم که با خدا نسبتی دارید!

[ دوشنبه 20 آذر 1391 ] [ 21:46 ] [ Sport Engineer ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

من نه عاشق بودم نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من . . . من خودم بودم و یک حس غریب که به صد عشق و هوس می ارزد. من به دنبال نگاهی بودم که مرا از پس آن سادگیم میفهمید و خدا میداند سادگی از ته دلبستگی ام پیدا بود . . . . . .
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 43099


Maroon 5