X
تبلیغات
رایتل

باران خورشید
مرداب به رود گفت:چه کردی که زلالی....؟ جواب داد گذشتم 

این روایت یک مادر است از یک روز گرم تابستانی که دخترش اسیر نیروهای گشت
ارشاد شده است. این روایتی «زیبا» از یک حادثه «زشت» است اما حتما بخوانید و
باور کنید که گاه مردمِ شهر از هزاران روزنامه نگار حرفه ای، گزارشگر تر
اند....تصویر سازی این مادر واقعا بی نظیر است:


- الو مامان سلام. خوبی؟ مامان نگران نشی ها، من الان تو ماشین "گشت ارشادم"
 - چرا؟ کجا بودی؟

- از شرکت برمی گشتم، جلومو گرفتند و گفتند که مانتوم کوتاهه و خواستند سوار
ماشین بشم، گفتند یه لحظه سوار شو یه تعهد ازت می گیریم و می ری. اما الان چهل
و پنج دقیقه ست که منتظریم، تا ون پرشه. ظاهرا قراره مارو ببرن

- کجا؟

- نمیدونم، نگران نباش، باز بهت زنگ می زنم.

سعی می کنم به خاطر بیارم صبح که می رفت چه لباسی تنش بود. مانتو مشکی، شلوار
جین، شال طوسی... لباسش که ایرادی نداشت، اهل آرایش هم که نیست...

بی خیال دکتر می شم و از منشی عذرخواهی میکنم و می زنم بیرون. سعی می کنم
تمرکز کنم ببینم آخرین کسی که از گشت ارشاد حرف می زد و گرفته بودنش کی بوده؟

- الو سلام نازنین خوبی خاله؟ من عجله دارم ببخشید، گشت ارشاد سارا رو گرفته،
می خواستم بدونم تو میدونی باید چه کار کنم؟

- خاله جون نگران نباش، می برنش وزرا، عکس می گیرن و تعهدنامه و تشکیل پرونده
و خلاص.

- تشکیل پرونده؟ چه پرونده ای؟

- بدحجابی دیگه خاله، نمیدونی چه جرم سنگینیه این بدحجابی. چه فجایعی که به
بار نمی آره، ولی از شوخی گذشته بهش بگید خودشو آماده کنه که خیلی تحقیرآمیز
رفتار می کنن، و موقع عکس گرفتن، اسم و فامیلشو می نویسن روی یه تکه کاغذ و
زیرش می نویسن به جرم بدحجابی، به شعور آدم توهین می شه، آدم حالش بد می شه،
احساس مجرم بودن می کنه، سفارش کنین خونسرد باشه. راستی یه مانتو هم براش
ببرین که مانتوشو عوض کنه. البته به من که گفتن با همین مانتوتم می تونی بری.

- مگه تو رو به خاطر مانتوت نگرفته بودن؟

- چرا ولی خوب سلیقه ایه دیگه، اون مامور بیرونی از مانتوم خوشش نیومد، اما
ماموری که تو بود به نظرش مشکلی نبود و اجازه داد که با همون بیام بیرون.

خداحافظی می کنم و زنگ می زنم خونه و به پسرم می گم که یکی از مانتوهای سارا
رو بردار بیار وزرا و سفارش می کنم که مانتو بلند باشه.

وقتی میرسم از دور سیاهی جمعیت آدرسو نشونم می ده. و یاد حرف نازنین می افتم
که وقتی پرسیدم کجای وزرا؟ گفت شما بری از دور جمعیتو می بینی و می فهمی کجا
باید بری. ون های نیروی انتظامی یکی پس از دیگری می رسن و می رن تو محوطه.
مردم هم ازدحام کردند جلوی یه دری که بسته ست و یه سربازی اونطرف ایستاده و
مانتوهارو تحویل می گیره.

من گیج و ماتم که یه آقایی می پرسه: «دختروتونو گرفتند؟»

چه حسی بدی داره این جمله با خودم فکر می کنم، گرفتن؟ آره گرفتن ولی چرا؟ چرا
باید دخترهای مارو بگیرند؟ به چه جرمی؟ انگار تازه در جریان قرار گرفتم .

جواب می دم: «بعله». میگه: «برید اونجا» و با انگشت ته کوچه رو نشون می ده:
«یه فتوکپی از مدارکش بگیرید با مانتوش بدید تو»

هاج و واج میپرسم: مدارک چی؟ من که مدارک همراهم نیست. میگه: «کارت شناسایی
خودتون هم باشه می شه فقط یه چیزی باشه که ضمانت بشه».

کارت ملی مو از کیفم در میارم و می دم دست یه سربازی که تو کیوسک فتوکپی
ایستاده. پسر جونی که اونجاست یه فتوکپی ازش می گیره و می ده دستم .صد تومن
ازم می گیره و میام.

دوباره یه آقای دیگه ای می گه ببرین بدین به اون سربازه. می گم آخه مانتوش
هنوز نرسیده.

پسر جونی میاد ازم می پرسه خانم مانتو اضافه ندارین؟ گیج و منگ نگاهش می کنم:
"مانتوی اضافه؟"

- آخه ما مسافریم خواهرمو گرفتند حالا هم مانتو می خوان من الان مانتو از کجا
بیارم، این دورو بر هم که مانتو فروشی نیست...

خانمی چادرشو در میاره و میده بهش می گه اینو بده سرش کنه، من این جا ایستادم.
پسره خوشحال، چادرو می گیره و میره .خانم دیگه ای دنبال کیسه پلاستیکی می گرده
که مانتوی دخترخاله شو توش بذاره.

زنگ می زنم به دخترم: «کجایین؟ عباس آباد...»

جمعیت هر لحظه بیشتر می شه.

پسرم با مانتو می رسه و از ازدحام جمعیت متحیر می شه. سری به تاسف تکون می ده
و می گه: «خیلی رو داریم والا، از ابتدایی ترین حقوق شهروندی محرومیم، اونوقت
می خوایم دنیارم عوض کنیم»

ون ها پشت سر هم می رسند .

موبایلم زنگ می زند: "الو مامان ما رسیدیم"

می رم که مانتورو تحویل بدم، آقایی می پرسه اسم و فامیلشو نوشتی؟ می گم بعله.
انگار همه توجیه شدیم، درست مثل مراحل یه کار اداری، خیلی دقیق و منظم رفتار
می کنیم .دست به دست مانتو به دست سرباز اون طرف در می رسه.

مردم کلافه اند. از دور و نزدیک، کار و زندگیشونو ول کردند اومدند به قانون در
جهت رفع بزرگترین مشکل جامعه اسلامی، یعنی قد مانتو دختران و همسرانشون کمک
کنند تا به امید خدا مملکتمون گلستان بشه!...

هر کی یه چیزی می گه، خانمی فریاد می زنه: "بابا دختر من حامله ست، حالش بد می
شه، بذارید من برم تو دخترمو ببینم" اون یکی به سربازه بد و بیراه می گه، یکی
مامورها رو نفرین می کنه، یکی دیگه خودشو لعنت می کنه که هشت سال از جوونیشو
پای جنگ گذاشته و یکی بدو بیراه می گه به هفت جد و آباد خودش که انقلاب کرده
که حالا نتیجه اش این شده که با وجود این همه گرونی و بدبختی و اختلاس و فساد
و... برای ده سانت کوتاهی مانتوی دخترش باید ساعتها علاف بشه.

هوا کاملا تاریک شده و ون ها پشت سر هم می رسن و به تعداد آدمهای خشمگین و
کلافه اضافه می شه.

تحمل فضا برام سنگینه، این همه توهین و بی حرمتی رو نمی شه به راحتی قورتش
داد. هر کس اظهار نظری می کنه و دخترهایی که پشت سر هم بعد از گذراندن هفت
خوان از در خارج می شن، بلافاصله مانتوهای جدید رو در میارن. اکثریت قریب به
اتفاقشون پوشش نامناسبی ندارند که بخواد خدایی نکرده بلایی سر آبرو و حیثیت
جامعه اسلامی بیاره. دخترها غالبا عصبی و خسته اند، چندتایی هم با خنده
مانتوهای جدید رو درمیارن و می ذارند توی کیسه. خواهر اون پسر مسافره هم میاد،
چادر خانمو رو در میاره و من با تعجب نگاه می کنم که لباس خواهرش مگه چه
ایرادی داشته؟ خانمی می پرسه تو رو هم گرفته بودند؟ همه نگاهها با تعجب متوجه
دختره می شه.

به دخترم زنگ می زنم: "چرا نمی یای؟" می گه: «شارژ دوربینشون تموم شده نمی
تونن عکس بگیرن تو صف ایستادیم این جا خیلی شلوغه».

ساعت ده و نیم شده که در باز می شه و دخترم میاد بیرون اگرچه سعی می کنه که
لبخند بزنه ولی می دونم که چقدر کلافه ست.

می پرسم اون تو چه خبر بود؟ می گه: «چه خبر می خواین باشه، توهین آشکار به
جنسیتت، به زن بودنت، به انسان بودنت... اون تو این قدر شلوغه که هر چند دقیقه
مامورا قهر می کنن که اگه ساکت نباشین، کارتونو انجام نمی دیم... انگار خدمتی
ارائه داده می شه که تهدید به انجام ندادنش می کنن. یا انگار ما داوطلب شدیم
که ما رو بگیرن» .

ظاهرا دختر دانشجویی بین متهمین بوده که التماس می کرده که ساعت نه و نیم در
خوابگاهو می بندن، من شب کجا بخوابم؟... و کسی توجهی به التماس هاش نمی کرده.
به نظر می رسه از جای خواب شبانه یک دختر دانشجوی شهرستانی، رنگ و سایز و قد
مانتوش مهمتره.

دخترم تمام طول راه سکوت می کنه و پسرم درباره رفتن از ایران حرف می زنه .

فردا صبح دخترم آماده می شه که بره سرکار مانتو مشکی، شلوار جین، شال
طوسی....!!!

[ یکشنبه 1 مرداد 1391 ] [ 13:06 ] [ Sport Engineer ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

من نه عاشق بودم نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من . . . من خودم بودم و یک حس غریب که به صد عشق و هوس می ارزد. من به دنبال نگاهی بودم که مرا از پس آن سادگیم میفهمید و خدا میداند سادگی از ته دلبستگی ام پیدا بود . . . . . .
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 43313


Maroon 5